نوشتن هم حوصله میخواهد!

اینچا
یک بایگانی بلند از نوشتن دارم
که با تمام خاطراتش…
با تمام اسمهای دوستان قدیمی و مهربانش
دارد خاک میخورد!

این بایگانی بلندِ نوشتن های ۱۰ سالگی تا ۱۶ سالگیم بماند اینجا
نام تمام دوستان مجازی و حقیقی قدیمی هم بماند گوشه‌ی دلم، فعلاً!

خداحافظی نیست این!
شانه خالی کردن از وبلاگ هم…

خواستم صرفاً اعلام کنم که دستمالِ گردگیری- به دست،
حواسم به اوضاع اینجا هست اما
حوصله‌ی نوشتن فعلاً در سرم نیست!
حوصله‌اش که سراغم را گرفت مینویسم گاهی…
وبلاگم دیگر آنقدرها هم کوچک نیست که به بودن من محتاج باشد…

پس
حواسم هست از دور…
گاهی هم مینویسم…
اما…

ارسال شده در گوناگون | پاسخ دهید:

چون قوی زیبا بمیرد…

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرَد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نِشنید به موجی
رَوَد گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خوانَد آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن
که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

حمیدی شیرازی

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده | ۱۱ پاسخ

بهارم، دخترم از خواب برخیز…

تلفن کردن به یک فرد دوست داشتنی و مهم و قرار گذاشتن برای ملاقات تنها چیزی است که  این روزها موجب خوشحالیم شده… دیدار با ” خانم بهار مشیری” یکی از آن چیزهایی بود که مدت ها در انتظارش بودم…
و حالا یکی دو روز دیگر هم که بگذرد میروم زنگ خانه‌شان را میزنم و آن زمان نمیدانم چه حرفی برایم می‌ماند. فقط اگر اشک شوقم را نگه دارم؛ حرف هایم در دلم نمی‌ماند…
قرار است با گل اقبال فریدون مشیری روبه رو شوم. با کسی که استاد برایش مینویسد:
بهارم، دخترم، از خواب برخیز
شکر خندی بزن، شوری بر انگیز
گل اقبال من، ای غنچه‌ی ناز
بهار آمد، تو هم با او بیامیز

 

+ دلم دریا میخواد…
+ پای آدمهای جدید که باز میشه نگران میشم… حالا که شاداب نیست، نمی‌تونم تصور کنم کسی بتونه جای خالیش رو برام پر کنه… دوست دارم انقدر جاش خالی بمونه، تا از شدت نبودنش احساس بودنش بهم دست بده…
+ یک کمی این روزها عجیب شدم… گاهی برای خودم هم غریبه‌ام…
+ تنهایی یعنی وقتی که بی‌رحمانه منتظری هر اتفاقی بیفتد!! (از اینجا)
ارسال شده در خاطراتم..., فريدون مشيري | برچسب‌شده , | ۲ پاسخ

رفت…

رفت تا دامنش از گردِ زمین پاک بمانَد
آسْمانی تر از آن بود که در خاک بمانَد

میخواستم بهانه‌ی نوشتن این پست را، تنها، میلاد عزیزی قرار دهم که مارا مدت‌هاست تنها گذاشته… اما امروز زن عموی عزیزم، به آسمانها رفت و بهانه‌ام را همراهی کرد…

روح هردویشان شاد…

ارسال شده در گوناگون | ۳ پاسخ